دلخوشی
الهى تو را دارم چه كم دارم پس چه غم دارم  
قالب وبلاگ
لینک دوستان

یا حسیب

شب یلدا شده و انار و هندوانه و اینها . وای که بلندترین شب سال است امشب از بس امروز غصه خوردم. بابایی گفت یک چندتا شعر قشنگ یلدا نداری برای رفقای بازنشسته ام اسمس کنم؟ نداشتم . برای همین کامپیوتر لعنتی را روشن کرده ام و توی نت چندتا اسمس و شعر برایش پرینت گرفتم و حالا هم نشسته ام خودم را زده ام به بی خیالی . ماری جون بازی وبلاگی دعوتم کرده بود گفتم لااقل یک دوخطی بنویسم شاید غم و غصه هایم کم شد. چم است؟ نپرس که کتک میخوری!

این بازی به این صورت است که شخص بازی کننده ، 5 نکته ای را که دیگران درباره او  نمی دانند ، را می نویسد و درآخر 5 نفر را به این بازی دعوت می کند ( البته بازی قدیمیست اما ماها بازی نکردیم تا به حال که )

 گمون نمیکنم کنم چیز زیادی را بتونم بگم چون من معمولن اینجا خیلی بیشتر از معمول خود واقعیم هستم ، یعنی شاید خود حقیقی ام ،متفاوت تر از خود مجازیم باشه ، اما خود مجازیم حقیقی تره! اما خوب پنج تا چیزی که نمیدونید احتمالن

۱. برخلاف درون خوشرویی که دارم ، ناخودآگاه ، ظاهرم کمی اخموست! توی فیلم عقد خواهرم که دارم روی سرش قند میسابم (!) ، یک اخمی کردم که نگو ، البته سعی میکنم این حالتم را عوض کنم چون اصلن خوب نیست! تلاشم نتیجه داده و توی فیلم عروسی دختر خاله ام در حال قند سابی ، لبخند ملیحی زدم!

۲. اعتماد به نفسم در خیلی از کارها به شدت پایین است که بر میگردد به ماجرای لکنت زبانم در کودکی ( پست بعدی را در این باره می خواهم بنویسم مفصل! البته ان شاالله)

۳.  قبلن هم همانطور که در این پست شرحش رفت (!) اصلن اهل خرید و اینها نیستم .(پست را بخوانید متوجه میشید چی میگم) یک جورایی هم بی تمایلی به یک سری چیزها ، مثلن مدل ماشین و مبلمان و نمیدونم پرده سرا و... . مثلن برایم خیلی فرقی ندارد ماشینمان پراید باشد یا ماکسیما ! البته منظورم این است که یک نوع تیپ شخصیتی است که بماند حالا . (چی گفتم خودمم نفهمیدم ! خوب این مورد تکراری بود قبلن میدونستید)

۴. غمهای بزرگی را توی زندگی تجربه کردم . خیلی بزرگ . منظورم شکست عشقی و اینها نیست اصلن. یک چیزهایی که اگر بشنوید مو بر تنتان سیخ میشود . یک غمی که اگر لطف خدای مهربان نبود و به خیر نمی گذشت، نه تنها خودم ، که هفت نسل اینور و آنورم نابود میشد. شاید به این وحشتناکی هم نبود ، اما این حسی بود که آن موقع داشتم. واقعن هم به همین وحشتناکی بود. خدایا شکرت از این همه مهربانی.( شاید بهم نیاید که اینقدر غم و غصه بخورم نه؟ بنی آدم بی غم نباشد و اینها)

۵. شخصیت ایده آل گرایی دارم . یکجورایی همه یا هیچ! که اصلن هم خوب نیست میدانم . دلم میخواهد اگر کاری میکنم در حد عالی باشد . مثلن اگر وبلاگ بنویسم هر روز بنویسم. یا موقع درس خواندن همه اش به شاگرد اولی فکر میکنم! دلم می خواهد اگر نویسنده باشم نوبل بگیرم! اگر ساز بزنم یک تکنواز معروف بشم و ازین حرفها خلاصه

ای بابا گمانم همه اش از خودم بد گفتم؟ خصوصیات خوب هم دارم که شما نمی دانید اما امشب چون اندکی(!!!) حالم اخذ میباشد همین بدها خوب است

خوب پنج تا از دوستهامو دعوت میکنم : خانوم های عزیز : طاهره ،  سحر ، نرگس ،آرام و بهمندخت

بقیه دوستهای گلم هم هرکسی خواست دعوت وبژه.

این هم یک شعر قشنگ برای امشب و سلام بر زمستان

گذشت پائیز آمــد فصل سرما         سر آغازش شب زیبـــای یلدا

چه شبهای درازی دارد این فصل         یقین زلف سیاه گسیـــوی یلدا

دراین فصل زمستان یکدلی به         محبت دوستی سیمـــــای یلدا

شب یلـــــدا عجب نیکو فتاده        به ماه دی که آید بوبـــی یلدا

در ایام گذشته کـــرسی عشق         بپا بـــــود از شب والای یلدا

به روی کرسی و سینی فراوان     عیان بود از صفا صد خوی یلدا

لحاف و منقل و آتش بــه خانه        نشسته دور هــم همسوی یلدا

زبرف و داستان راه مـــــانده         سخنها رفتــــه از سرمای یلدا

زسنجدآش کشک وقصه گفتن         بسی دریــــای قصه پای یلدا

ز نو رسمی بپا از بهــــر فردا         صفا و خرمــــــی فردای یلدا

مبارک باد فصل بــرف وباران         به یٌمن نعمت دیمــــــای یلدا

مقدم شکـــر ایزد کن به عالم          ز حاصل پر ثمـــر دارای یلدا

سلام ای فصل سرد و برف و باران         خوش آمد گویمت فصل زمستان

اگـــــــر چه زحمتی را نیز داری        ولکــن رحمت آری باغ وبستان

شاعر: منصور مقدم

[ سه شنبه سی ام آذر 1389 ] [ 21:36 ] [ پروین ]

یا ودود ، یا رئوف ، یا نور

۱. حتما آدمهایی را دیدید که خیلی مهربانند ، به همه روی خوش نشان میدهند و اگر باهات آشنا شوند حاضرند خیلی کمکت کنند حتی حاضرند چون شب است و خیابان شلوغ است ، کامل همراهت بیایند تا خیالشان راحت باشد از خیابان به سلامت رد شدی! وقتی اسمس میزنی که مشکلی داری ، کلی این پا اون پا میشوند کمکت کنند ، وقتی میبینشان با محبت هرچه تمامتر تحویلت میگیرند و رفتارشان طوریست که انگار ده سال است میشناسنت. چنین آدمهای مهربانی ، مسملن دوست های خیلی خوبی هستند ، وقتی باهات دوستند احساس نمی کنی که شاید من هم خوب بودم که با من دوست شده! اینقدر مهربان است که با همه دوست میشود و به همه کمک میکند . ( اینجور مواقع اعتماد به نفسم توی دوستی باهاش می آید پایین!)  حالا برعکس ، اگر کسی آدم سردتری باشد و سخت ارتباط برقرار کند و باهات دوست شود ، احساس میکنی که آره مثلن من برایش مهم بودم یا نکته مثبتی توی وجودم دیده که دوستم شده!

حالا حکایت ما و خداست ، اگر میبینیم خدا اینقدر به ما لطف میکند ، اینقدر آبرویمان را حفظ میکند، اینقدر هرچه بدی میکنیم به رویمان نمی آورد و ... دلیلی نیست ما آدمهای خوبی هستیم! او خیلی مهربان است که به همه عالم وآدم  لطف و رحمت دارد . خلاصه اینکه مغرور نشویم که وا میبینی خدا چقدر مرا دوست دارد؟! ( لابد چقدر که آدم خوبی هستم!)

 

۲. رئیس دانشکده ما ، یکی از استاد های اصلی  ماست ، و خیلی هم آقای خوبیست و خوب بالاخره ماهم باهاش خیلی راحتتر از بقیه بچه های دانشکده هستیم دیگر .امروز یکی از بچه ها میگفت سر قضیه ای که اینکار را میکنی مواظب باش دانشگاه بهت گیر ندهد؟ من گفتم نه بابا ، دکتر ر در جریان کاری که کردم بود و دیگر بالاتر از او هم هست این دوروبر مگه؟ دیگر کی میخواهد ایراد بگیرد یا مشکلی ایجاد کند؟ بعد یادم افتاد به بچه هایی که مادرشان مدیر مدرسه بود یادتان هست چقدر راحت بودند و آرامش داشتند و خیالشان آسوده بود؟ آدم کلن توی هر سیستمی با رئیس و همه کاره اون سیستم دوست و رفیق باشد خیالش راحت است که مشکلی هم اگر پیش بیاید ، رئیس هوایش را دارد که طوری نشود! (منظورم پارتی بازی و اینها نیست ها ، کلن می گم ، حتی با پدر خانواده هم صمیمی و راحت بودن چنین آرامشی را همراه دارد دیگر)

حالا بازهم حکایت ما و خداست! وقتی واقعا با... چی بگویم رئیس ، صاحب ، ...یا همون خالق این دنیا و هستی دوست و رفیق باشی ، دیگر چه ترسی برای آدم باقی میماند و چه آرامشی است که دارد آدم ؟ مگر بالاتر از خدا هم کسی هست که آدم دلهره زندگی را داشته باشد؟

[ دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 ] [ 22:48 ] [ پروین ]

یا مجیب

1. از وقتی کورس تاکسی توی شیراز شده است 125 تومان ، یکم مشکل بیست و پنج تومان داشتن ایجاد شده است ! دیروز سوار یک تاکسی شدم و یک اسکناس دویست تومانی دادم ، وقتی پیاده شدم با یک  خلاقیت جالب روبرو شدم ! دیدم بنده خدا یک عدد بیست و پنج تومانی و یک پنجاه تومانی را به هم چسب زده است آماده که هر هرکس اسکناس دویست تومانی بدهد ، سریع این را بهش پس بدهد که کسی علاف نشود و کلن مشکل بیست و پنج تومان را از قبل خلاقانه پیش بینی و حل کرده بود! قابل توجه دوستانی (من جمله خودم!) که هی غر غر میکنند که این بیست و پنج تومان چیست که اینقدر سرش شور میزنند بگویم که حساب کنید تاکسی ای ، ماهی هزارتا مسافر هم سوار کند میشود بیست و پنج هزار تومان ، خوب ، چرا باید از حق بیست و پنج هزارتومانی اش بگذرد؟ شما حاضرید به خاطر اینکه ملت پول خرد ندارند از ماهانه بیست و پنج هزارتومانتان بگذرید؟ والا گمان نمیکنم ، ابن همه باید فک بزنی که ماهی هزارتومان ناقابل را به حساب بیمارستان محک بریزیم تا بچه ای از بی پولی درمان نمیرد ، یعنی نباید که بمیرد ، کلی اگر و اما و چی و کجا و مگه وظیفه ماهه و وااای چه سخت باید هی برم بانک و اینها میکنیم آخرش هم بی خیال میشویم ، بعد تاکسی چرا باید از بیست و پنج هزار تومانش بگذرد من نمیدانم؟!

http://mahak-charity.org/

2. اینقدر دلم میخواهد بدانم توی وبلاگستان مثلا چین ،چه خبر است؟ یا مثلا اکراینی ها ، در وبلاگهاشون چی مینویسند؟ وبلاگهای درپیت هلندی چه ریخت و قیافه ای دارند؟ این کامنت های : خیلی مطالب زیبایی داری به من هم سر بزن ( که نمیدونم چرا ریشه کن نمیشود آخر؟!) در کشور مالزی به چه فرم است؟ دلم میخواهد بدانم وبلاگهای استرالیایی چه مطالبی را رمز دار میکنند؟ این خلاقیت ما ایرانی هاست (!!) که مثلا لفظ "کامنت یا نظر" را با سلیقه خودمون عوض میکنیم یا آنها هم دارند؟ مثلا وبلاگهای روسی هم هرازگاهی مجبور میشوند از فضولی دیگران آدرس وبلاگشان را عوض کنند؟ وبلاگهای عراقی هم محرم قالبهایشان سیاه میشود؟ وبلاگهای برزیلی هم بازی وبلاگی را می اندازند؟

خوب دوست دارین باهم چند به چندتا وبلاگ انگلیسی زبان سری بزنیم کاملن رندوم؟! خوب اولین وبلاگ که باز کردم :

اولین وبلاگ ، وبلاگ مرکز نگهداری سگ و گربه است که چدیدا یک گربه خاکستری کوچولوشون تصادف کرده مرده

وبلاگ بعدی :خوب متنش راحته نیازی به ترجمه نداره خیلی ، بعدش هم خود متن باشه بهتره :

Don't take this personally, guys, but I'm going to quit reading your blogs if you have a baby! Why, you ask? For your own safety! Because if I have to read one more post about how your baby 'falls asleep completely on their own without a peep' I WILL hunt you down & kill you. Got it? I'm happy for you..& I like you..but reading that makes me hate you.

Now.

بعد از این مقدمه طرف شروع کرده درمورد خواب و اینها حرف زده

وبلاگ بعدی چندتا عکس خانوادگی زده که اکثرش باز نشد

به به ببین چی پیدا کردم! توی این وبلاگ یک دعوت برای جمع کردن پول برای بیماران سرطانیست! (ظاهرن یکجور پیاده روی گروهی برای جمع کردن پوله) خودتان پست را ببینید جالب است !

اوخیی! اینها هم وبلاگ نی نی ای دارند :

Patrick is 5 months! We just had our doctor's appointment and he is now 15 lbs, 5oz and 26.8 inches long. (30% for weight and 83% for height). He had tubes put in his ears last month and later this week we will find out if they are helping his hearing. UPDATE (03/11/2010): Patrick went to the ENT today and we discovered that his tubes were blocked. The ENT was able to unblock one of the tubes (I'll spare you the details) and the other one is still completely blocked. I have to give him ear drops 2x a day to help clear up the blockage. I hope it works!

 

 

 

 

این هم یکی دیگه ( وبلاگ مال یک خانواده ایست که سه قلو دارند)

And yes, we had a white Christmas! Here they are all bundled up for their first snow experience! Liv, not sure what to think

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وای چه جالب است وبگردی اینجوری! البته اینها انگلیسی زبان بودند ، وبلاگ های روسی و چینی و قطری و برزیلی و هلندی چی؟!

 

[ یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 ] [ 23:24 ] [ پروین ]

یا لطیف

شنیده اید میگویند بچه مثل بادام و نوه مثل مغز بادام است ، حالا حکایت نی نی دوست آدم میماند که چقدر عزیز است . سینا کوچولو را میگویم ، نی نی فروغ ( دوست صمیمی یازده ساله ام ) که نمی دانید چقدر دوستش دارم آخر! وای خدایا ، گمانم این میزان علاقه به بچه ای را دیگر نی نی خواهرم بزند! راستی انگار دارد نسل عوض میشود ، دوستهای آدم کم کم دارند مادر میشوند ، اول فروغ ، بعدش یکی از همکلاسی ها دیگر که او هم پسر است نی نی اش( نیما) و یکی دیگر از همکلاسی ها هم باردار است! وای نمیدانی چه کیفی میدهد همینجور دوستهایت مادر میشوند! تا دیروز همه بچه بودیم و کم کم بچه ها عروس خانوم! میشدند و الان هم خبرهای خوش ،مادر شدن بچه هاست ... جدیدا دوستی (پرنیان جون) بهم خبر داد که مهسان ، یکی از همکلاسی های عزیزم ، که چندوقتیست ازدواج کرده و از ایران رفته ، یک پسر کوچولوی چهار ماهه دارد، وای تصور نمیکنید چه کیفی کردم و چقدر ذوق زده شدم ازین خبر خووووب!

وای مهسان عزیزم ، مهسان عزیزم ، نمیدانی چه ذوقی میکنم از تصور مادر شدنت ، چقدر این کلمه مقدس به مهربانی های تو می آید مهسان! واای عزیزم چقدر دلم میخواست نی نی کوچولویت را ببینم و با تمام وجودم ببوسمش! لابد چقدر عزیز و ناز است ! مهسان عزیزم ، نمیدانم کی قسمت بشود دوباره ببینمت ، میخواستم از همین جا بگویم خیلی دوستت دارم ، یک چیز را هیچ وقت بهت نگفتم ، آن روز را یادت هست که بعد از فوت بی بی نبات آمده بودم دانشگاه خیلی حالم بد بود و گریه میکردم ، توی اون همه دوست و آشنا تنها تو بودی که وقتی در آغوشم گرفتی چشمهایت پر از اشک شد! چقدر مهربون و دل نازک بودی مهسان، طاقت اشک هیچ کسی را نداشتی! و چقدر و چقدر دلم برایت تنگ شده ! امیدوارم خوشحال تربن مادر دنیا باشی و خوشبخت ترین موجود روی کره زمین اصلن! می بوسمت ، تو و نی نی نازت را ، با تمام وجوووود

[ شنبه بیست و هفتم آذر 1389 ] [ 23:17 ] [ پروین ]

یا رقیب

هیچ دقت کرده اید از وقتی که تلفن به همه خانه ها آمده ، ( حدود سالهای هفتاد و چهار گمونم ) ، دیگر "مهمان سرزده " معنی ندارد؟! دارد؟ هنوز کسی هم هست سرزده خانه کسی برود؟!

دوستان اگر در کامت دانی ها ،کم پیدا و یا ناپیدا شده ام ببخشید سعی میکنم به امید خدا ،زودبه زندگی وبلاگی ام باز گردم!

[ جمعه بیست و ششم آذر 1389 ] [ 23:31 ] [ پروین ]

یا رحمان

یاران امام در شب عاشورا که او آنها را مخیر به انتخاب بین ماندن و رفتن  کرد به او گفتند :سپاس خدایی را که ما را به یاری تو تکریم نمود و شرافت شهادت در رکاب تو را نصیبمان کرد ، ای فرزند رسول خدا ، آیا خرسند نباشیم که با تو در درجه تو باشیم؟

 از سخنان سالار شهیدان امام حسین (ع):

همنشینی با گنهکاران ، موجب سرگردانی و آشفتگی ست

با گذشت ترین مردم کسیست که در عین توانایی ،چشم پوشی کند

هرکس که تو را دوست دارد از کارهای بد بازت دارد ، و هرکس تورا دشمن دارد به کارهای بد وادارت کند

کسی که سخاوت داشته باشد آقا گردد و کسی که بخل ورزد پست شود

کسی که اندوهی را از دل مومنی دور سازد ، خداوند اندوه های دنیا و آخرت او را دور سازد

تنها خداست که راه را به سوی نیکی ها میگشاید یا میبندد

روز قیامت تنها آن کسی در امان است که در دنیا از خدا میترسد

از کاری که باید در مورد آن عذرخواهی کرد ، دوری کن چرا که مومن نه بد میکند و نه عذرخواهی مینماید. ولی منافق هرروز بد کند و معذرت طلبد.

 

 

با این تب و تاب تشنه ی عباس است

مجنون و خراب تشنه ی عباس است

بر دوش گرفته مشک شرمندگی اش

عمریست که آب تشنه ی عباس است

جلیل صفر بیگی

 

خدایا امشب کسی را نا امید نساز

[ چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 ] [ 21:35 ] [ پروین ]

یا حفیظ

 بی بی نبات  خدا بیامرز هروقت آب مینوشید بدون استثنا میگفت : به یاد لب تشنه امام حسین ، میگفتم بی بی امام حسین کیه؟ اشک توی چشمهایش حلقه میزد و میگفت تشنه شهیدش کردند ملعون ها....

من تا مدت ها گمان میکردم باید بعد از آب خوردن این جمله را حتما بگوییم!

[ شنبه بیستم آذر 1389 ] [ 23:7 ] [ پروین ]

یا مجیب

دلم خیلی گرفته است ، نه به خاطر حال و هوای محرم ، کلا برای خودم و بشریت دلم عجیب گرفته است.  گریه کردن برای امام  فایده ای ندارد ، احترامبه  امام حسین و درک کلام و پیامش مهم است نه گریه ، گریه برای چه؟ باید برای خودمان گریه کنیم غم و غصه ها .و دلتنگی هایمان.... دلم عجیب گرفته است ، از این همه بحث و جدل ما انسان ها بر سر حقیقیت و دین و مذهب و  .... خدایا خودت کمک کن . ببین انسانی که ساختی که زندگی خوب یکند به کجا رسیده؟ این همه دعوا بر سر چیست من که نفهمیدم؟ بابا زندگیمان را بکینم در صلح و صفا و خوبی... کدام صلح و صفا؟  دستم به نوشتن نمیرود حوصله ندارم ، پس فردا امتحان سختی دارم اما هنوز کلی اش مانده است .  باید بنشینیم افاضات ردفورد را بخوانیم ، آدم نمیداند نکلیفش توی این زندگی چیست؟ والا به خدا .

دستم به نوشتن نمیرود مرا چه به فهم عاشورا و اینها! فعلن که نحو زبان انگلیسی را تا چند لایه درون و بیرون باید بخوانم و نمودار درختی بکشم و این حرف ها . این چامسکی هی نسشته است حرف زده است و این ردفورد هی نشسته نظریه های چامسکی را بسط داده است و ماهم هی نشستیم اینها را کرده ایم توی مخمان . یعنی قرار بود بکنیم توی مخمان ، توی مخ من یکی که نمی رود . وای خوش به حال شما که زبانشناسی نمیخوانید! از چه نظر؟! از این نظر که هرچه حرف میزنید مجبور نیستید هی به حرف زدنتان فکر کنید به کلمات و جملاتتان! حرف میزنید دیگر! انسان حرف میزند دیگر این همه تحلیل و تفسیر ندااارد!

نمیدانم گاهی چرا اینقدر احساس خستگی میکنم ، انگار کوه کنده باشم

[ شنبه بیستم آذر 1389 ] [ 22:56 ] [ پروین ]

یا حق

امسال اولین محرم زندگی ام است ، اولین سالیست که به لطف خدا قرار است کمی بفهمم عاشورا و محرم را ، و چقدر احساسم عجیب است از محرم امسال.....

و چقدر شرمنده ایم از داشتن پیشوایی چنین و زندگی ای چنان!

 برای همین هم وبلاگم ، اگرخدا بخواهد ،تا ده روز عاشوراییست ، امید که همراه هم باشیم در این ده روز

سلام بر حسین (ع)

سلام بر علی بن حسین(ع)

سلام بر فرزندان حسین (ع)

سلام بر یاران حسین (ع)

[ دوشنبه پانزدهم آذر 1389 ] [ 22:25 ] [ پروین ]
یا لطیف!

عکسی برگزیده در نشریه نشنال جئوگرافی در سال 2010

[ یکشنبه چهاردهم آذر 1389 ] [ 23:49 ] [ پروین ]

یا مجیب

اول دبیرستان درس روش تحقیق داشتیم و قرار شد چهار نفره یک موضوع تحقیق برداریم . من و فروغ و دوتا از دوستهای دیگر، سارا و سمیرا . فروغ پیشنهاد داد موضوع تحقیقمان " خودسازی " باشد! میگفت منابع برای این موضوع توی کتابخانه زیاد است . من گیج شده بوده بودم ، نمیدانستم دقیقا خود سازی یعنی چی؟ واقعا مگر میشد توی یک تحیقیق دبیرستانی خودسازی کرد! کمی گشتیم و فیش برداری هم کردیم اما من غر غر میکردم که این هم شد موضوع ؟ من نمیفهمم منظور از خودسازی اینکه کدام قسمت خود را بسازیم آخر؟!! بعد از چند وقتی سرگردانی گروهمان از هم جدا شد ( فروغ هم کمی از دستم دلخور شد!) و هر کس موضوع خودش را برداشت ، من "جغرافیای قاره ها " را نوشتم ، آن دو هم ،سارا "سیاره ها " را بررسی کرد و سمیرا را یادم نیست ، اما فروغ هم " خودسازی " را رها کردو چند داستان از شاهنامه شد موضوع تحقیقش. همیشه از یادآوری این خاطره خنده ام میگیرد چون واقعا نمیدانستم منظور از خودسازی چیست؟ حالا دارم فکر میکنم که این خودسازی چیست و آبا آدمیزاد لازم است خودش را بسازد؟ و اگر همه به این "خودسازی" اعتقاد داشتند دنیا چه گلستانی میشد !

مثلا خودمان را میساختیم : یک پزشک متعهد ، یک معلم با وجدان ، یک نمیدانم مهندس کاربلد؟

یا مثلا : از خودم یک انسان باشخصیت مهربان قابل اعتماد میسازم!

ساختن یعنی درست کردن یک چیزی از نو ... مثل خانه ساختن روی زمینی که صاف است ،و از روی نقشه و الگو البته

اگر ماهم زمینی صاف بودیم و مصالح دستمان میدادند که خودت را بساز و در واقع خودسازی کن چه میکردیم؟!

نمیدانم هرکس خودش میداند چطور خودش را میسازد اما محض رضای خدا مصالح وجودیمان را با مقادیر زیادی وجدان مخلوط کنیم

آره وجدان ، وجدان بیدار البته نه خاموش

البته در مراحل خودسازیمان ، اعتماد به نفس و خوشرویی و پاکدامنی هم دوباره محض رضای خدا لحاظ کنیم

الگو و نقشه هم مهم است ، هرکسی یک جور الگو دارد برای خودسازی دیگر

خدا کند از روی آدم های باارزش خودمان را بسازیم...؟

............

با همراهی هم هم میشود خودسازی کرد فرامو ش نکنیم ، البته اگر بنا ماهر باشد نزند ساختمان وجودیمان را (سهوا یا عمدا!) کج کند! والا!

[ یکشنبه چهاردهم آذر 1389 ] [ 23:5 ] [ پروین ]
یا رحمان

مردم اغلب بي انصاف, بي منطق و خود محورند,ولي آنان را ببخش .

 اگر مهربان باشي تو را به داشتن انگيزه هاي پنهان متهم مي کنند,ولي مهربان باش .

 اگر موفق باشي دوستان دروغين ودشمنان حقيقي خواهي يافت,ولي موفق باش.

 اگر شريف ودرستکار باشي فريبت مي دهند,ولي شريف و درستکار باش .

 آنچه را در طول ساليان سال بنا نهاده اي شايد يک شبه ويران کنند,ولي سازنده باش .

 اگر به شادماني و آرامش دست يابي حسادت مي کنند,ولي شادمان باش .

 نيکي هاي درونت را فراموش مي کنند.ولي نيکوکار باش .

 بهترين هاي خود را به دنيا ببخش حتي اگر هيچ گاه کافي نباشد.

 ودر نهايت مي بيني هر آنچه هست همواره ميان "تو و خداوند" است نه ميان تو و مردم

 دکتر علي شريعتي

پ.ن

۱. برای آنها که میگویند خوبی ها ارزشش را از دست داده و از این حرف ها

۲. هیچ چیز این روزها بیشتر از آدمهایی که زبانم را نمی فهمند عذابم نمیدهد ...حالا اگر دوست هم باشد که فبها

۳. نمیدانم کی می خواهیم این روزمرگی لعنتی  را رها کنیم؟ تا کی میخواهیم به اوضاع و احوال غر بزنیم و هیچ کاری نکنیم؟( خود جمله ام غر بود متوجه شدید؟! غر زدم به "غر زدن"  )

۴. خدایا دلم دریا میخواهد دریااااا

۵. کمی در کامنت دانی دوستان کم پیدا شده ام به کامنت خودتان ببخشید!

[ شنبه سیزدهم آذر 1389 ] [ 23:10 ] [ پروین ]

وَلَا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ وَلَا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحًا إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ

با بى اعتنایى از مردم روى مگردان، و با تکبر و غرور بر زمین راه مرو که خداوند هیچ متکبّر فخر فروشى را دوست ندارد

آبه ۱۸ سوره لقمان

[ جمعه دوازدهم آذر 1389 ] [ 0:54 ] [ پروین ]

یا مجیب

۱. برق که میرود یکهو روزمرگی می میرد ، شب ها را میگوییم ، وقتی یکهو محله تاریک تاریک میشود و از پنجره طبقه ششم میشود سکوت و سیاهی شب را دید و ستاره ها را تماشا کرد ، روزمرگی می میرد و انسان انگار در نبود نور همیشگی لامپ ها ، تنها میشود . یکهو انگار صدایی ، بویی ، نمیدانم ، هرچه هست انگار از آن سوی آسمان هاست ، هرچه که هست می ریزد توی لحظه هایت ، و یکهو میترسی نکند قبل از اینکه دنیا را تاریکی فرا بگیرد نوری نداشته باشم؟.....

یکهو برق می آید ... تلویزیون را روشن کن الان سریال شروع میشه

۲. صدای اذان مرحوم  رحیم موذن زاده ، طعم زولبیا بامه میدهد ، بس که با افطار رمضان درآمیخته، خدا رحمت کند آن صدای پاک را، چقدر که قشنگ میخواند مخصوصا " توکلت ... " اولش

۳. دست مریزاد (!) به آنهایی که در شبکه سه مسئول پخش اذان و قرآن قبلش و دعای روز بعدش هستند ( بعد از پخش نماز دعای روز را پخش میکننند که خیلی خیلی زیباست از دست ندهید لطفا ) ، واقعا دست مریزاد از این همه سلیقه و دقت  ، از آن ذکر روز زیبایی که قبل از اذان پخش میشود گرفته تا همان دعای آخر ، همه بسیار زیبا و با سلیقه تهیه شده ، انسان کیفور میشود ، خدارا شکر واقعا کسی هست آنجا این چنین با سلیقه که واقعا پخش قرآن بی سلیقگی برنمی دارد ( قابل توجه شبکه استانی فارس که اگر بگذاری تمام هفته را سوره فتح میگذارد تکراری با کلیپی با پس زمینه آبی که نوشته های رویش سفید روشن هستند ) . البته انصافا شبکه فارس هم قبل از اذان : چرا سکوت کرده ای موذن؟ پخش میکند که این هم خیلی قشنگ است......

۴. نمیدانم چرا بعضی دوستان اسمس را یه رسمیت نمی شناسند ، یعنی اینکه اسمس که میزنی چهار روز بعد جواب میدهند؟ من نمی فهمم آخر اسمس هم مثل حرف عادی ، مثل سلام و علیک ، جواب نمی خواهد؟ وقتی میگویم : سلام چطوری چه خبر ؟ باید سه روز بعد جواب بدهی که : مرسی خوبم تو چه خبر؟! حالا اگر کار واجبی داشته باشیم که بماند ..... بابا جان دوست عزیزم ، اسمس هم یکجور صحبت است دیگر ، حالا توی این فرم ، وقتی باهات حرف میزنند نباید جواب بدهی؟!!

۵. به قول دکتر شریعتی :

ضعف و یاس؟ هرگز!

این دو فرزند نا مشروع زوجیست که در آن

پدر "کفر" است و مادر " خودخواهی "

 

[ دوشنبه هشتم آذر 1389 ] [ 23:33 ] [ پروین ]

یا لطیف

۱. وقتی ظرف میوه را پر از نارنگی و پرتقال و لیمو شیرین میکنیم ، تناسب رنگ این چند میوه ی پاییزی ستودنی ست! عجب خدایی که به تناسب رنگ ظرف میوه مان هم توجه کرده است...!

۲. دلیل علمی اینکه اناری شیرین و یا ترش میشود چیست؟ کسی میداند؟ دلیل شاعرانه اش را توی بچگی مان کشف کرده بودیم ، یک شعر زیبای کودکانه :

من یک انار ترشم ، تو یک انار شیرین

انتظار نداری که شعر را تا به آخر حفظ باشم؟! اما مضمونش این بود که انار شیرین تنبلی نکرده است و بیشتر رفته است زیر نور آفتاب و شیرین شده است

۳. هنداونه ... آه هندوانه! هندوانه های آناناسی خدایی خیلی قشنگ هستند اما هندوانه قرمز نباشد هنداونه نیست دیگر! به قول ویکی:

اصل این میوه از هندو ستان بوده‌است چنان که از ریشهٔ کلمه [=منسوب به هندوان] بر می‌آید. گونه کامل‌تر نام آن «خربزهٔ هندوانه» بوده‌است. هندوانه پس از آمدن به ایران به عربستان راه یافت و از آنجا به اندلس رسید و از اندلس به ناحیت‌های دیگر اروپا.از فارسنامهٔ ابن بلخی بر می‌آید که در فهرج هندوانه‌های بزرگی به عمل می‌آمده‌است؛ چنان که گوید «به فهرج خربزها بود نیکو و شیرین و بزرگ و هندویانه بدآن رتبه که دو از آن خربزه بر چهارپایی نهند»

۴. بنابر کتاب رستم‌التواریخ ، نام انواع انگور در ایران در زمان کریم‌خان زند عبارت اند از: [۱]: شاهانی، یاقوتی، خلیلی، عسکری، ریش‌بابا، انگور کشمش، فخری، انگور شصت عروسان سیاه، الغی سیاه، مثقالی، رازقی، شیرازی، نباتی، مادربچه

الان از کدام ها استفاده میکینم؟ ما که عسکری و ریش بابا را داریم شما چطور؟

 ۵ . و اما آناناس! نکته قابل توجه آناناس درختش هست نه خودش ! نه برعکس گفتم! درخت خرما را که دیده اید؟ انگار آناناس بزرگی است که کاشته اند روی زمین می گویید نه؟! این رو یکی از دوستهای دوران دانشجویی ام ( علوم تغذیه که بودم ) گفت ، اسمش چی بود.؟..... یادم رفته گمانم عاطفه..........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حالا شما رابطه تان با خرما چطوریه؟ بیشتر از چهل گونه خرمایی ایرانی داریم میدانستید آیا؟ خارک هم همان میوه نرسیده خرماست. عربی اش میوشد "نخله " و 36 بار در قرآن کریم آمده است

۶. ایران در تولید سیب مقام چهارم را در دنیا دارد. این سیب هم عجب میوه ایست خدایی مگر نه؟ تعریف و تمجید نمی خواهد!

۷. میوه ای که خیلی باهاش شوخی داریم اگر گفتید؟ کیوی بیچاره دیگه! ویکی میگوید طعم کیوی بین توت فرنگی ، موز و آناناس است! راست میگوید ها......!

۸. به سرو گفت کسی میوه‌ای نمی‌آری

جواب داد که آزادگان تهی دستند

 ( غزلیات سعدی )

۹. میدانستید انار یک جورایی عکس نارنگیست؟ البته این حرف را یکی از مهمان ها گفت وقتی بهش انار تعارف کردیم. گفت: انار عکس نارنگیست. هرچقدر خوردن نارنگی در مهمانی آسونه، خوردنه انار سخته! دیگر چه چیزهایی را سراغ دارید که عکس هم باشند؟ ( مورد تکراری!)

۱۰. ازگیل، ازگیل برای من یعنی کودکی ، یعنی خانه قدیمی مان با آن درخت بزرگ  ازگیلش که میوه که میداد  مصرف تمام فامیل را کفاف میکرد. ازگیل یعنی ذوق بی بی نبات برای میوه دادن درخت محبوبش ، یعنی عصرها ازگیل چیدنش و زیر شیر آب توی حیاط شستنش ، وای ازگیل یعنی اون برفی که آمد و درخت ازگیلمان زیر سرمایش مریض شد و میوه نداد و چقدر برایش غصه خوردیم ، ازگیل برای من یعنی عشق ، یعنی کودکی ، یعنی زندگی ...فقط سارا میداند ازگیل یعنی چی

[ یکشنبه هفتم آذر 1389 ] [ 22:27 ] [ پروین ]

یا مجیب

۱. حتما تا به حال دقت کرده اید که آنهایی که مدال برنز میگیرند از آنهایی که مدال نقره میگیرند خوشحال ترند ،؟ چون مدال نقره ای ها بعد از شکست مدال را میگیرند و مدال برنزی ها بعد از پیروزی. چون نقره حداقل است و برنز حداکثر. چون وقتی توقع طلا داری ، نقره کوفتت میشود و وقتی توقع هیچی ، برنز حیلی خیلی خوب است. زندگی هم همینجوری است والا . دریغ از اینکه نقره ارزشش بیشتر از برنز است

۲. در بازی فوتبال توپ را با دست بزنی خطاست ، برعکس اگر توی بسکتبال با پا بزنی خطاست . یکجورایی یعنی تکلیف خودت را مشخض کن که بسکتبال بازی میکنی یا فوتبال کلا توی زندگی عرض میکنم...

۳. ۱۴ تا از خانوم های ورزشکار مدال گرفتند باریکلا. این هم اولین مدال طلای حانوم ها

۴. علیرضا نادی هم سی سالش شد و ماهنوز والیبال میبینیم و ... حیف شد نقره گرفتیم به جای طلا! یادت به خیر فرحناز چقدر والیبال دوست داشتی ... کی بود؟ گمانم هشت سال پیش بود ... از آن تیم آن سالها گویا فقط علیرضا نادی مانده است؟ نمیدانم.... حیف شد نقره گرفتیم!

۵. کسی میدان این بازی کبدی چیه که هم خانوم ها هم آقایون کشورمان مدال گرفتند؟! گویا همان زو خودمان میباشد!

۶. همین دیگر چه به بازی های آسیایی بکنم به قول بی بی نبات؟!

۷ .گمانم باید یکجورایی جنوبی باشی تا وقتی آهنگ بندری محسن چاوووشی را میشنوی و  وقتی با لهجه جنوبی اش میگوید :

میرم و دخیل می بندم جمعه شب سید عباس
بیا و رحمی بکن به این دلی که تنهاست
دس و دست نکن ننه ، دختر و داره می پره
مرگ مو کاری بکن ، عشقمو داره می بره

اشک توی چشمهایت حلقه بزند .... نمیدانم .....؟

 اگر دوست داشتید بشنوید زحمت گوگل کردنش با خودتان بگردید دانلود کنید البته اگر یکجورایی اصل و نسبتان به آنور ها برگردد... متن ترانه هم در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه ششم آذر 1389 ] [ 22:56 ] [ پروین ]
یا باسط
 
امام علی (ع) :  بار پرورگارا به تو پناه می برم از اینکه ظاهرم را درچشمها نیکو جلوه دهی  و باطنم را در پیشگاهت زشت سازی.  بخواهم به وسیله اعمالی که تو از آن خوب آگاهی، خوشبینی و احترامات مردم را برای خود حفظ و نگهداری کنم، و ظاهر خوبم را برای مردم آشکار کنم و اعمال بدم را فقط تو بدانی ،تا به بندگانت نزدیک گردم و از رضا و خشنودی تو دور
[ جمعه پنجم آذر 1389 ] [ 23:43 ] [ پروین ]

یا واسع

1. عادت ندارم سریال و فیلم نقد کنم قبلا هم اینجا گفتم کلا نقد ادبی! و اینها را دوست ندارم اما بعضی سریال ها را نمیشود نگاه کرد و حرص نخورد و چیزی نگفت! نمیدانم سریال "خانه بی پرنده " را که یک شب در میان از شبکه تهران پخش میشود را دیدید یا نه؟ سعید نیکپور ، آهو خردمند ، روناک یونسی ، شهروز ابراهیمی ، سامیه لک ، محمد حاتمی و جعفر دهقان اکیپ بازیگری اش هستند و ظاهرا با این اسمهایی که گفتم باید سریال خوبی باشد؟ سریال خوبی هم هست اتقافا با یک ایراد بزرگ ! فیلمنامه ی بالیوودی اش بدجوری توی ذوق میزند ( با معذرت از نویسنده این مجموعه البته) ، اگر سریال را دیدید که میدانید چه میگویم اگر هم نه :

حاج عباس با آن هیبتش با بازی سعید نیکپور ، دو دختر گمشده دارد که یکی اش از همسر سابقش بوده و پنهان کرده و حالا هر دو باهم پیدا مشوند  و ....

القضا! دختر گمشده وضع مالی خوب یندارد و دختر بزرگتر پزشک است و همه کاراکترهای جوان و ناجوان! یا شکست عشقی خورده اند و یا همسر ندارند و با هم مچ میشوند و بازهم القضا همسر حاج عباس بیماری دارد و دارد میمیرد و بعد از این همه سااال دوری از دخترش حالا که پیداش کرده باید دعا کنیم زنده بماند و.....! گاهی از خودم میپرسم خودبازیگر ها چطور جنین داستان ناملموس و هندی را بازی میکنند و خنده شان نمیگیرد ؟ حیف از این همه انرژی نیست ( آخه سریال قشنگی هم از آب درآمده ) که صرف فیلمنامه ای چنین بالیوودی شود ؟ ( من خبر ندارم بالیوود سریال هم میسازد آیا؟!) . نمیشد برای کم کردن درجه هندی گری ، هرکدام از این چند خانوداه درگیر در ماجرا، بچه های دیگری داشته باشند؟ مثلا چرا حاج عباس یعد از گم کردن زهرا ، دیگر بچه دار نشده؟ یا پدرو مادری که زهرا را بزرگ کرده اند دیگر بچه دار نمی شدند؟!!! وای خدایاا یکی جواب این همه تعجب  مخاطب را بدهد البته اگر مخاطب مهم باشد  که گمان نمیکنم....

در اینجا نقدی منصفانه! از سریال را بخوانید.( من خیلی بی انصاف بودم گویا!)

 

2. با تشکر ویژه از گروه سعید آقاخانی عزیز ، یک چیزی نه تنها ذهن من که ذهن خیلی ها را گمانم درگیر کرده که بیژن چرا اینقدر شبیه علی صادقی است؟!! کسی میداند لطفا ؟ که چه نسبتی باهم دارند؟!

خدایی سریال خیلی خوبی شده ، اولا نیازی نیست مردم نان ندارند بخوزند ماهی ده هزارتومان بدهند سریال طنز بخرندو بخندند ! آن هم به ادا و اطوارهای بی خودی الملک و لعبت السلطنه و جهانگیر خان دولو ی کپی شده از باغ مظفر و به دوربین زل زدن های تکراری سیامک انصاری و رقابتهای مضحک زنهای دربار......

دوما آقای مدیری عزیز ( که واقعا همیشه طنزهایتان را دوست داشتم و طرفدار همیشگی تان بودم) ، گویا طنز موقعیت خیلی ارزشش بالاتر از طنز کلامیست، اصلا این حرف ها به ما چه؟! من خودم نه نقد میکنم نه طنز را می شناسم که بخواهم نظر بدهم ، همین که بازی زیبای حلیمه سعیدی با آن سن و سالش ، تکه اندازی های زیبای مرجانه گلچین و حرف ها و بامزگی های علی صادقی و بیژن و حامد  بقیه بازیگران ، لبخندی بر روی لبم می آورد تا بلکه خستگی روزانه و غم و غصه هایم را هرچند شده همان نیم ساعت فراموش کنم کافیست.

اصلا کلا من عادت ندارم بی انصافانه از سریالی بد بگویم، مهران مدیری را همیشه دوست داشتم  همه دوروبری هایم میدانند چقدر طرفدار پروپاقرص !سریالهاش بوده ام. اما نمی دانم این قهوه تلخ چرا اینقدر نچسب و تکراری به نظرم آمده؟ تا قسمت یازده را دیدم و اصلا دلم نمی خواهد دیگر بقیه را ببینم ، هیچ جذابیتی برایم ندارد ، برعکس با سریال طنز خوش نشین ها که مقایسه اش میکنم ،میبینم  طنز اجتماعی و موقیعت آقاخانی خیلی بهتر و جالب تر است . توی تمام صحنه هایی که گرفته ، سعی کرده یک نکته ای بگنجاند ، نمیدانم دقت کردید یا نه حمید لولایی و سیروس گرجستانی توی آشپزخانه داشتند درباره طلبکارها حرف میزدند که گوشه ی تصویر بدون اینکه جلب توجه کند ، روی در کابیت با خطی بد نوشته بودند : دست کثیفت را در ظرفشویی نشور، بعد هم مکالمه که تمام میشود ، حمید لولایی دست و صورتش را توی همان سینک میشویید ، بدون اینکه دوربین کوچکترین اشاره یا فوکوسی روی این قضیه داشته باشد ، یعنی میگویم با این دقت و وسواس سریال را ساخته بعد قهوه تلخ با یک دکور ساختگی و تکراری ، هنوز بر سر مسائلی چون رقابت های مسخره زنانه و اینکه مثلا اینها قبلا غازچران بوده اند ، قصد خنداندن مخاطب را دارند؟ کاری به پیام های نمیدانم س ی ا س ی و اینهایش ندارم ، مجموعه اول باید قابل قبول باشد بعد پیام بدهد . به هرحال از طرفداران و دوستدران قهوه تلخ خواهشمندم عصبانی نشده، چون میگویم خودم هم مهران مدیری را خیلی دوست دارم و به هر حال خسته نباشند همه شان که زحمت میکشند و کار فرهنگی میکنند.

اما..... ماهی ده هزارتومان زیاااد نیست خدایی؟!!

پ.ن زرد!

وای دارم شاخ در می آورم توی ویکی نوشته ملیکا زارعی ( خاله شادونه) همسر علی صادقیه!!

در سایت های دیگر هم نوشته اند که گویا دو تا هم بچه دارند؟ راست و دروغش پای خودشان این هم عکسشون (البته دروغشان کجا بود پسره  شبیه علی صادقیه نه؟!)

[ چهارشنبه سوم آذر 1389 ] [ 12:23 ] [ پروین ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ در وهله ی اول فقط برایم یک دلخوشیست
ولی در کنارش، بهانه ایست برای اینکه مجبور باشم بنویسم ........
درباره خودم توی پروفایل مفصل نوشتم

برچسب‌ها وب
امکانات وب