|
دلخوشی الهى تو را دارم چه كم دارم پس چه غم دارم
|
یا واسع
اللّهمّ صلّ علی فاطمة و أبیها و بعلها و بنیها [و السّرّ المستودع فیها] بعدد ما أحاط به علمک.
بارپروردگارا؛ درود فرست بر فاطمه و پدر بزرگوارش و همسر گرامیاش و فرزندان عزیزش [و آن رازی که در وجود او به ودیعه نهادی]، به تعداد آنچه دانش تو بر آن احاطه دارد. امروز یکی از قشنگ ترین روزهای دنیاست. شاید هم قشنگترین ، آره قشنگترین! روز تولد بانوی دو عالم حضرت زهرا(س) . خیلی خوبه که این روز امسال با تولد بیست و هفت سالگی من یک روز شده! این اتفاق رو واسه دل خودم به فال نیک میگیرم .... اینکه حضرت فاطمه (س) شاید داره ازمن کم کم راضی میشه! خدا کنه! چه روز خوبیه امروز دوستای خوبم روزتون مبارک . امروز از صبح اسمس ها و زنگ ها داره میرسه. کلن بازار تبریک داغه همه دارن به هم تبریک میگن .خدا هم یک هدیه خوب واسم فرستاده ! اینکه آخر هفته دوباره دارم می رم مشهد!! خیلی هم خوشحالم باورم نمیشه! این بار با خانواده داریم میریم ایشالا و خیلی هدیه خوبیه واسم .خدای مهربونم مرسی. بیست و هفت سالگی هم چه عرض کنم؟ امیدوارم از بیست و شش سالگی بهتر باشدو..... کلن عدد بیست و هفت را دوست دارم! [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 12:51 ] [ پروین (نرجس) ]
[ ]
یا سلام هنوز اردیبهشت تمام نشده هوای شیراز زده است به گرمی. شوخی هم ندارد پختیم. اما خدایی شب ها که پنجره را باز میکنیم و بوی بهار می پیچد توی اتاق ، خیلی صفا دارد . من که خیلی دوست دارم .همش یاد خاطرات زیبای کودکی ام می افتم . توی آن خانه حیاط دار که باغچه اش پرگل بود . نمیدانم بوی گل از کجا می آید؟ توی باد پخش است از توی باغچه محوطه مجتمع یا از باغ جنت..... تنها دو روز دیگر به تولد من مانده. امسال تولدم مصادف شده با تولد حضرت زهرا (س) چقدر خوب! جلوجلو روز زن مبارک. خداهم یک کادوی تولد حسابی بهم داده است که حالا لو نمیدهم چی است! بعدن میگویم ایشالا! راستی کم کم باید اسباب کشی کنم وبلاگ جدید. وبلاگ را درست کرده ام اما آدرسش هنوز عمومی! نشده! خلاصه هرکدام از شما دوستان آدرس جدید را میخواهید خبر بدهید. راستی آنجا فقط با تم مذهبی مینویسم اگر دوست دارید توی آن حال و هوا مطلب بخوانید آدرس را بگیرید مگرنه چه کاریه؟ والا [ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 21:40 ] [ پروین (نرجس) ]
[ ]
یا مجیب بی رد و نشانيم، از ديده نهانيم افتاده به عصيان، تن داده به کفران در صحن و سرايت، ايوان طلايت سهیل محمودی متن کامل این شعر زیبا را در ادامه مطلب بخوانید ادامه مطلب [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:42 ] [ پروین (نرجس) ]
[ ]
یا عدل
دوباره هفت اردیبهشت شد و سالروز سفر بی بی نبات. برای شادی روحش یک فاتحه لطفن. [ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 23:19 ] [ پروین (نرجس) ]
[ ]
یا مجیب بهترین عید زندگی ام بود . بهترین لحظه سال تحویل. وقتی موقع تحویل سال ،گنبد زیبای امام رضا (ع) توی چشمهایم قاب شده بود ، احساس میکردم مگر آرزوی دیگری میتوان داشت؟ امسال از بیست و چهارم اسفند راهی مشهد شدم و تا سه فروردین آنجا بودم. البته بدون خانواده و با کاروان هزار و هشتصد نفری کانون رهپویان وصال. اینقدر بهم خوش گذشت که خودم باورم نمیشد رفت و آمد توی حرم، اونم شب عید ، توی شلوغی و سرمای برفی مشهد ، اینقدر توی حال و هوای آدم اثر کند. باورم نمی شد اینقدر دلم برای حرم امام رضا (ع) تنگ شده باشد.... عید شما هم مبارک دوستهای خوبم امیدوارم شما هم تعطیلات خوبی رو گذرونده باشید.. [ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 21:15 ] [ پروین (نرجس) ]
[ ]
با ممیت
بالاخره خواندن کتاب هشتصد صفحه ای " دا " را تمام کردم....... نمیدانم شاید تا به حال اسمش را شنیده باشید. خاطرات سیده زهرا حسینی از روزهای جنگ در خرمشهر با زبانی بسیار زیبا و روان و اینقدر تاثیرگذار و با دقت که تعجب می کنی راوی چطور این همه جزئیات را بعد از این همه سال به خاطر دارد؟ کتاب صحنه های دردناک فراوانی را توصیف کرده که باعث میشود بدانیم چه ظلمی به این مردم شده است .... خدایا ... هولناک و باورنکردنی و در عین حال بیدار کننده است ..... هیچ وقت دردو رنجی را که زهرا ، راوی شانزده هفده ساله داستان واقعی واقعی کشیده است را نمیشود درک کرد فقط میتوان تصویرش را مبهم تصور کرد و باور کرد که همه اینها حقیقت دارد . حقیقت تلخی به نام جنگ تحمیلی که دشمنان کوردل و شیاطین بزرگ به جان ما انداختند . و حقیقت والایی به نام " مقاومت " و " دفاع مقدس" مردم این سرزمین [ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 20:5 ] [ پروین (نرجس) ]
[ ]
یا ودود 1. بیست و پنج روز از رفتن مادربزرگ میگذرد. ما مانده ایم و حسرت دوباره دیدن بی بی . او رفته است و درد پاهایش را گذاشته است کنار عصایش توی اتاق. می دانم بی بی محترم از آن بیماری لعنتی راحت راحت شده اما میدانم هنوز هم نگران بچه هایش است و حرص و جوش درس خواندن نوه هایش را می خورد . او دارد ما را میبیند مثل قبل. ما هستیم که مانده ایم با حسرت دوباره دیدن بی بی. بازهم بابت همدردیاتون ممنونم. 2. امروز به لطف خدای مهربان پرپوزالم تصویب شد و خیلی خوشحالم چون واقعن نگران پروپوزال بودم چندین وقت است. 3. آن روز بعد از سالها سری به گلزار شهدای شیراز زدم و باورم نمی شد چقدر حس خوبی داشت! دو تا کتاب جدید خوانده ام از زندگی شهید ابراهیم هادی (سلام بر ابراهیم) و محمدرضا تورجی زاده ( یا زهرا) خیلی از خواندن کتابها لذت بردم و البته خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم..... 4. میخواهم یک تغییری در نوشتنم ایجاد(!) کنم . شاید وبلاگم را عوض کردم و سبک نوشتنم را نمیدانم بالاخره خودم تغیراتی داشتم احتمالن وبلاگ نوشتنم هم یک تغییراتی بکند! [ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 20:58 ] [ پروین (نرجس) ]
[ ]
یا رحمان
بی بی محترم هم رفت. امروز نه و نیم صبح. در حالیکه روی سرش قرآن می خواندم که راحتتر......آرام و بی صدا .........برای همیشه حالم خوب نیست بعدن پست می گذارم ایشالا پ.ن ممنونم از تسلیت هاتون دوستان خوبم [ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 1:36 ] [ پروین (نرجس) ]
[ ]
یا معید غم دنیا روی قلبم سنگینی میکنه. دختر دوست بابام که بیست و پنج سالشه و یک بچه دو ساله داره ، شوهرش رو از دست داده . بنده خدا برق گرفتتش و فوت شده. خیلی زیاد ناراحتم. عجب دنیای غم انگیزی شده. دیشب همش کابوس میدیدم. نصفش کابوس بود نصفش خواب های اجق وجق. نمی دانم من چرا اینقدر خواب میبینم؟ [ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 11:11 ] [ پروین (نرجس) ]
[ ]
یا عظیم قبلن سریال شوق پرواز ( زندگی شهید بابایی) را نمیدیدم اما جدیدن که کتاب زیبای پرواز تا بی نهایت رو درباره زندگی این شهید بزرگ خواندم دیگر جمعه ها مشتاقانه سریال را هم میبینم. میخواستم بگویم آهنگ تیتراژش خیلی خوب شده به نظرم کاملن حس رو منتقل میکنه...سایتش رو که باز کنید آهنگ پخش میشه.خیلی دوستش دارم. [ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 21:46 ] [ پروین (نرجس) ]
[ ]
یا جلیل تنها موجودی که واقعن تو این دنیا به آدم احترام میگذارد ، این دربی است که تا تو را می بیند به احترامت باز می شود تا رد شی! [ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 20:50 ] [ پروین (نرجس) ]
[ ]
یا نور
دلم دوچرخه می خواهد . مثل آن روزها که هنوز دوچرخه داشتیم. آن روزها که هنوز ناخن هرمز به چرخ دنده های دوچرخه گیر نکرده بود و دوچرخه آبی رنگمان را نفروخته بودیم. آن روزها که خانه عمو همسایه یک مدرسه بزرگ بود و گاهی عصرها میرفتیم توی حیاط مدرسه دوچرخه سواری. به نوبت می ایستادیم من و هرمز ، یک دور او دور حیاط میزد یک دور من....چه روزهای قشنگی بود دوران نوجوانی .البته با دوچرخه . با فریاد شادی هورااااااا وقتی سرعت میگرفتیم و باد محکم میخورد به صورتمان دلم دوچرخه می خواهد ..... [ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 20:9 ] [ پروین (نرجس) ]
[ ]
یا ممیت هرچه فکر میکنم یادم نمی آید دیشب چه خوابی دیدم؟ چرا یادم نمی آید؟ مکث میکنم و فکر میکنم...یادم می آید دیشب اصلن خوابم نبرده است....! [ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 20:31 ] [ پروین (نرجس) ]
[ ]
یا رحمان یاران امام در شب عاشورا که او آنها را مخیر به انتخاب بین ماندن و رفتن کرد به او گفتند :سپاس خدایی را که ما را به یاری تو تکریم نمود و شرافت شهادت در رکاب تو را نصیبمان کرد ، ای فرزند رسول خدا ، آیا خرسند نباشیم که با تو در درجه تو باشیم؟
جرج جرداق (دانشمند و اديب مسيحي) آنتون بارا (انديشمند مسيحي)
املاس توندون (رئيس سابق كنگره ملّي هندوستان)
عباس محمود عقّاد (نويسنده و اديب مصري):
بروكلمان كارل (خاورشناس و پژوهشگر آلماني) [ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 22:27 ] [ پروین (نرجس) ]
[ ]
یا لطیف
[ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 4:8 ] [ پروین (نرجس) ]
[ ]
یا حق فاطمه کتاب را از توی کیفش در آورد و داد دستم . "شهدای گمنام". بعدش اضافه کرد: بخوان، فکر کنم خوشت بیاید ، حیف است با زندگی شهدا آشنا نشوی....خیلی تعجب کردم ، چرا این کتاب باید جالب باشد و خوشم بیاید؟ همینجوری هاج و واج نگاهش کردم و برای اینکه از دستم دلخور نشود با لبخندی تشکر کردم و گفتم : باشه حتمن می خوانم . با خودم گفتم تو که این همه کتاب جورواجور دیدی و میخوانی این هم یک نگاهی بینداز. قبلن تنها کتابی که درباره جنگ خوانده بودم ، کتاب استاد دانشگاهم بود که خاطرات جبهه اش را مثل داستان نوشته بود و خدایی خیلی هم قشنگ بود . اما دیگر فراموش کرده بودم و دیگر کتابی در این زمینه ها نخوانده بودم تا آن روز که فاطمه این کتاب را امانت داد دستم که بخوانم. آمدم خانه کتاب را گذاشتم یک گوشه ای. حوصله نداشتم راستش. تا به حال به شهدا فکر نکرده بودم . با اینکه پنج تا از پسردایی های پدرم شهید هستند هیچ وقت نشده بود درباره زندگی شهدا چیزی بدانم یا بخوانم. با بی میلی رفتم سراغ کتاب و ورقش زدم. داستان های کوتاه از ماجراهای پیدا شدن شهدای گمنام بود. حدود هفتاد تا داستان بود. همینجوری از اواسط کتاب شروع کردم به خواندن...... وااای خدای من ، نفهمیدم چطور کتاب را خواندم ، نخواندم که خوردم..... باورم نمیشد ....یک دنیای جدید و عجیب از واقعیتی بزرگ که همه ی ملت ما را درگیر کرده بود برایم باز شد: جنگ، یا بهتر بگویم دفاع مقدس با ولع بازهم چندتا کتاب از زندگی شهدا از فاطمه امانت گرفتم : برشی از زندگی شهید یاسینی و شهید عباس دوران از زبان همسر شهید ..... بی نهایت زیبا بودند .... بعد هم توی نمایشگاه کتاب ،یک کتاب 486 صفحه ای از سیری در باورهای رزمندگان اسلام خریدم( به نام هنر اهل بیت) که سه روزه نفهمیدم چطوری خواندمش . فرمانده من ، حماسه یاسین ( خاطرات جنگ آقای انجوی) را هم سه سوته خواندم و زندگی نامه بقیه شهدا مثل شهید فکوری و کلاهدوزو چمران و ... و کتاب معروف و زیبای پرواز تا بی نهایت ( شهید عباس بابایی) بقیه کتاب هایی است که فعلن توی صف خواندن دارم... باورم نمیشود . هنوز گیج گیجم. چطور آدمهایی جانشان را گذاشتند کف دستشان و خودشان را در معرض اسارت و معلولیت و شهادت قرار دادند؟ ما یک ترقه در چهارشنبه سوری جلوی پایمان بترکد وحشت میکنیم آن وقت چطور آدمهایی این چنین زیر رگبار گلوله و آتش رفته اند؟ خیلی خیلی خیلی جالب و زیبا و باورنکردنیست.... اینقدر تحت تاثیر قرار گرفته ام که نمیشود وصف کرد. چیز بیشتری نگویم بهتر است [ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 10:46 ] [ پروین (نرجس) ]
[ ]
یا حق 1.مسلمن درد روحی عذابش خیلی بیشتر از درد جسمیست مگرنه؟ وقتی سردردی چیزی میگیری نهایت به خودت میپیچی و درد میکشی و قرص آرامبخش میخوری و بالاخره درد را تحمل میکنی اما گاهی درد روحی غیر قابل تحمل است.... 3. راستی عید غدیر خم هم مبارک .من چند وقت است نیامده ام این ورها آخر مهمان داشتیم ( سارا و عیسا و خاله ام از امریکا)و همه اش مهمانی بودیم..... دست هم به پرپوپوزال نزدم و خیلی ناراحتم 4. یک سایتی بود چند وقت پیش که با وارد کردن تاریخ تولدم گفت که قبل از من حدود 74 میلیارد نفر به دنیا آمده اند . وای خیلی زیاد و باور نکردنیست...این همه آدم این همه زندگی های جورواجور.... 5. به آرزوهایی که هفت هشت سال پیش داشتم فکر میکنم و اینکه به هیچ کدامشان نرسیدم! می خواستم توی تیم پینگ پنگ باشم ، میخواستم نوازنده سازی باشم میخواستم داستان کوتاه نویسم میخواستم زبانم عالی باشد اما هیچکدامش نشد چون خودم تنبلی کردم مگر نه هفت هشت سال زمان خیلی خوبی برای رسیدن به آرزوهایی این چنین بود نبود؟ حالا به آرزوهای الانم فکر میکنم به آینده ای که شاید بیاید شاید هم نیاید و اگر نجنبم دوباره هفت هشت سالی میگذرد و هنوز هیچی [ جمعه بیست و هفتم آبان 1390 ] [ 21:26 ] [ پروین (نرجس) ]
[ ]
یا لطیف امروز تب " دوست " گرفته بودم. به هشت نه نفر از دوستهام زنگ زدم به بهانه عید! شبیه تلفن شده ام گمانم اما خیلی خیلی این تب را دوست دارم که گاهی میگیردتم و نمی توانم به دوستهایم زنگ نزنم.... [ دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ] [ 21:56 ] [ پروین (نرجس) ]
[ ]
یا مجیب هوا بارانیست ، ناهار را که می خورم خودم را سریع میرسانم به حسینیه سیدالشهدا(ع) ( همان حسینه ای که چند سال پیش بمب گذاری شده بود در شیراز یادتان هست؟) .دوستم زنگ زده است که خیلی شلوغ است زودتر بیا تا جا گیرمان بیاید . واای این همه آدم تا به حال یکجا ندیده بودم! حسینیه بی نهایت شلوغ است. دعای زیبای عرفه را حدود دو و نیم شروع میکنند و تا چهار و نیم طول میکشد.هوا خیلی خوب است . برگشتن را پیاده می آیم.... داشتم فکر میکردم قسمتی از لذت زندگی به خاطره ها بر میگردد .یعنی مثلن وقتی از سفری می آییم تا مدتی با خاطره ی آن سفر خوشیم. هر چه فکر میکنم خاطره ای خوشتراز از آن سه روز اعتکاف یادم نمانده است ...خیلی زیاد دلم برای اعتکاف تنگ شده و خیلی زیاد هم دلم میخواهد یک سفر زیارتی به مشهد یا مکه بروم. مکه رفتن که دیگر آرزویم شده. چقدر دلم تنگ است....
قسمت هایی از دعای عرفه امام حسین (ع) به قلم دکتر شریعتی : حمد و سپاس خدایی را سزاست که تیر حتمی قضایش را هیچ سپری نمی شکند و لطف و محبت و هدایتش را هیچ مانعی باز نمی دارد و هیچ آفریده ای به پای شباهت مخلوقات او نمی رسد. حهل و نادانی من و عصیان و گستاخی من تو را باز نداشت از اینکه راهنمایی ام کنی به سوی صراط قربتت و موفقم گردانی به آنچه رضا و خوشنودی توست. پس هر گاه که تو را خواندم پاسخم گفتی . هر چه از تو خواستم عنایتم فرمودی. هرگاه اطاعتت کردم قدردانی و تشکر کردی. و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم بر نعمت هایم افزودی. و اینها همه چیست؟ جز نعمت تمام و کمال و احسان بی پایان تو؟! من کدام یک از نعمت های تو را می توانم بشمارم یا حتی به یاد آورم و به خاطر سپارم؟ خدایا!الطاف خفیه ات و مهربانی های پنهانی ات بیشتر و پیشتر از نعمتها ی آشکار توست. خدایا!من را آزرمناک خویش قرار ده آن سان که انگار میبینمت. من را آنگونه حیامند کن که گویی حضور عزیزت را احساس می کنم. خدایا! من را با تقوای خودت سعادتمند گردان. و با مرکب نافرمانی ات به وادی شقاوت و بد بختی ام مکشان. در قضایت خیرم را بخواه. و قدرت برکاتت را بر من فرو ریز تا آنجا که تاخیر را در تعجیل های تو و تعجیل را در تاخیر های تو نپسندم. آنچه را که پیش می اندازی دلم هوای تاخیرش را نکند. و آنچه را که بازپس می نهی من را به شکوه و گلایه نکشاند. پروردگار من! من را از هول و هراس های دنیا و غم واندوه های آخرت رهایی ببخش. و من را از شر آنان که در زمین ستم می کنند در امان بدار. خدایا! به که واگذارم می کنی؟ به سوی که می فرستی ام؟ به سوی آشنایان و نزدیکان؟تا از من ببرند و روی برگردانند. یا به سوی غریبان و غریبه گان تا گره در ابرو بیافکنند و مرا از خویش برانند؟ یا به سوی آنان که ضعف مرا می خواهند و خواری ام را طلب می کنند؟ من به سوی دیگران دست دراز کنم؟در حالی که خدای من تویی و تویی کارساز و زمامدار من. ای توشه و توان سختی هایم! ای همدم تنهایی هایم! ای فریاد رس غم وغصه هایم! ای ولی نعمت هایم! ای پشت و پناهم در هجوم بی رحم مشکلات! ای مونس و مامن و یاورم در کنج عزلت و تنهایی و بی کسی! ای تنها امید و پناهگاهم در محاصره ی اندوه و غربت و خستگی! ای کسی که هر چه دارم از توست و از کرامت بی انتهای تو! تو پناهگاه منی! تو کهف منی! تو مامن منی! وقتی که راه ها و مذهب ها با همه ی فراخی شان مرا به عجز می کشانند و زمین با همه ی وسعتش بر من تنگی می کند و ……….. اگرنبود رحمت تو بی تردید من از هلاک شدگان بودم. و اگر نبود محبت تو بی شک سقوط و نا بودی تنها پیشروی من میشد. ای زنده! ای معنای حیات! زمانی که هیچ زنده ای در وجود نبوده است. ای آنکه : با خوبی و احسانش خود را به من نشان داد. و من با بدی ها و عصیانم در مقابلش ظاهر شدم. ای آنکه: در بیماری خواندمش و شفایم داد. در جهل خواندمش و شناختم عنایت کرد. در تنهایی صدایش کردم و جمعیتم بخشید. در غربت طلبیدمش و به وطن بازم گرداند. در فقر خواستمش و غنایم بخشید. من آنم که بدی کردم … من آنم که گناه کردم. من آنم که به بدی همت گماشتم. من آنم که در جهالت غوطه ور شدم. من آنم که غفلت کردم. من آنم که پیمان بستم و شکستم. من آنم که بد عهدی کردم ….. و … اکنون باز گشته ام. باز آمده ام با کوله باری از گناه و اقرار به گناه. پس تو در گذر ای خدای من! ببخش ای آنکه گناه بندگان به او زیان نمی رساند. ای آنکه از طاعت خلایق بی نیاز است و با یاری و پشتیبانی و رحمتش مردمان را به انجام کارها ی خوب توفیق می دهد. معبود من! اینک من پیش روی توام و در میان دست های تو. آقای من! بال گسترده و پر شکسته و خوار و دلتنگ و حقیر. نه عذری دارم که بیاورم نه توانی که یاری بطلبم. نه ریسمانی که بدان بیاویزم. و نه دلیل و برهانی که بدان متوسل شوم. چه می توانم بکنم؟ وقتی که این کوله بار زشتی و گناه با من است ؟! انکار؟! چگونه و از کجا ممکن است و چه نفعی دارد وقتی که همه ی اعضا و جوارحم به آنچه کرده ام گواهی می دهند؟ خدای من! خواندمت پاسخم گفتی. از تو خواستم عطایم کردی. به سوی تو آمدم آغوش رحمت گشودی. به تو تکیه کردم نجاتم دادی. به تو پناه آوردم کفایتم کردی. خدایا! از خیمه گاه رحمتت بیرونمان مکن. از آستان مهرت نومیدمان مساز. آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مکشان. از درگاه خویشت ما را مران. ای خدای مهربان! بر من روزی حلالت را وسعت ببخش. و جسم و دینم را سلامت بدار. و خوف و وحشتم را به آرامش و امنیت مبدل کن. و از آتش جهنم رهایم ساز. خدای من! اگر آنچه از تو خواسته ام عنایتم فرمایی , محرومیت از غیر از آن زیان ندارد. و اگر عطا نکنی هر چه عطا جز آن منفعت ندارد. یا رب! یا رب! یا رب! خدای من! این منم و پستی و فرو مایگی ام. و این تویی با بزرگی و کرامتت. از من این می سزد و از تو آن ” چگونه ممکن است به ورطه ی نومیدی بیافتم در حالی که تو مهربان و صمیمی جویای حال منی.” خدای من! تو چقدر با من مهربانی با این جهالت عظیمی که من بدان مبتلایم! تو چقدر درگذرنده و بخشنده ای با این همه کار بد که من می کنم و این همه زشتی کردار که من دارم. خدای من! تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که من از تو گرفته ام. تو که اینقدر دلسوز منی! خدایا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟ تو کی غایب بوده ای که حضورت نشانه بخواهد؟ تو کی پنهان بوده ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟ کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند. کور باد نگاهی که دیده بانی نگاه تو را درنیابد. بسته باد پنجره ای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود. و زیانکار باد سودای بنده ای که از عشق تو نصیب ندارد. خدای من! مرا از سیطره ی ذلت بار نفس نجات ده و پیش ازآنکه خاک گور بر اندامم بنشیند از شک وشرک رهایی ام بخش. خدای من! چگونه نا امید باشم در حالی که تو امید منی! چگونه سستی بگیرم ,چگونه خواری پذیرم که تو تکیه گاه منی! ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش چنان تجلی کرده ای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده. یا رب! یا رب! یا رب! [ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 22:6 ] [ پروین (نرجس) ]
[ ]
یا قدوس دچار بیماری دو دلی شدیدی شده ام. نمی توانم تصمیم بگیرم که بروم چندماه آینده امتحان آیلتس بدهم یا نه.تصمیمم دقیقه به دقیقه عوض میشود.هم خودم هم دوستهایم که باهم قراره برویم امتحان بدهیم را دیوانه کردم .سر موضوع پایان نامه هم همینجوری شده بودم نمیتوانستم موضوع انتخاب کنم.الان هم واقعن نمیدانم، از طرفی میگویم حیف است تا دوستهایم هستند و باهمیم بروم و امتحان را بدهم از طرفی دیگر میگویم حالا آمادگیشو ندارم و دو سه ماهه نمیرسم بخوانم....خیلی بیماری بدیست! اعصابم خرد شد..... [ پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 ] [ 23:38 ] [ پروین (نرجس) ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : پرشین اسکین ] [ Weblog Themes By : Persian skin ] |